زنده گی
گاز داد موتور هزار ویژژژ و دو ترکه از وسط پیاده رو جر زدند ... آب به دهان پیک موتوری خشکید -کاش... وبقیه اش را خورد ومشغول بالا کشیدن کش شل جورابش شد تا چراغ سبز شود 13 ساله بود دخترک انگاری همه می شناختنش توی بخش.داستان تصادف مامان ایران بماند برای بعد؛توان گفتنش در من نیست تا بهانه ای سمجی نباشد فکر کردن بهش هم اره ام می کند،آن روز را خوب یادم هست آن روزی که من توی چار چوب در ایستادم و مامان رفت توی اتاق آن دخترک که فکر کنم اسمش طاهره بود و گفت : این هم دختر من..... لبخند زدم به رسم آدم های دور از حادثه، لبخند زد به رسم دیدن آدم بیگانه ای که فقط هم سن و سال بود..حرف زدم از اینکه خوشحالم از دیدارش و اینکه کاش زود خوب شود و او سر تکان داد.. آخرش که خداحافظی می کردیم : چشمم افتاد به "روز های زندگی" روی میز،لجم می گرفت از این روز نامه ها که پر بود از داستان های پر از خطای بزرگتر های مثلا عاشق داشتیم می آمدیم بیرون، وقت سبک وسنگین کردن دیگرتمام شده بود ؛گفتم : یادم باشد دو چرخه های قدیمی ام رابیاورم برایش چشم هایش گرد شد چشم های مادرش و مامان..چشم های آنها برای اینکه مانده بودند این چه لطف مسخره ایست به آدمی که دارد ازدرد کمر نفس های آخر را می کشد و چشم های مامان برای اینکه می دانست این کشف جدید من؛مثل غنیمت جنگیست برایم خودم پیدایش کرده بودم لابه لای صفحاتی که تست کنکور داشت و مهشاد جمعشان می کرد.. نشریه ای برای نوجوان ها: دوچرخه - واقعا می خواهی بدهیشان به طاهره؟ چی شد اینو گفتی؟ دو سه تا شماره ای که روی هم بادقت چیده بودم روی طبقه اول ،را ورقی زدم و به تصمیم فکر کردم به آرشیو بزرگی که می خواستم بسازم جواب دادم مطمئنم. بعدترها طبقه های کتابخانه سفید من پر شد، کتابخانه وسط هال هم و حالا کارتون های زیرزمین اون شماره ها هنوز هم پیش منن نمی دانم آن دختر رو کجا بردند * کش می رفتند دوچرخه ها را روز نامه فروش ها ومن بهانه گیرپنج شنبه ها بهانه گیر دوچرخه دوچرخه ی بچه های این شکلی،سردبیر کچل و کوله اش و صفحه های هر روز یک رنگش ومسابقه های رنگ وارنگش آن رو زها من نبودم زیتا نبود، علی مرسلی نبود ،آزاده نجفیان نبود، فاضل ترکمن نبود دو تا فرشته ها نبودندو نگین ها... دور دور ما نبود دور آدم های دیگربود توی این همه اسم یک نفر بود که زیاد بود خیلی زیاد درست به زیادی جک های فاضل ترکمن همیشه بود درست اندازه این روز های فریبا گاهی خوب، گاهی عجیب ،گاهی هم..ارتفاع تراز بود برای بقیه که ته دلشان می پرسیدند من بهتر می نویسم یا اون...منم یعنی چاپ میشم؟ اینها را بلند بلندهم می گفتند ..گاهی داد وبی داد راه می انداختند که چقدر پارتی بازی می کنید برای او و البته چند تای دیگر آن روز ها یادم نمی آمد آخرین بار که کسی بهم شاعر گفته بود کی بود از روی تشویق بود یا احساس..هیچ کس تا آن روز جدی جدی، نویسنده ام نگفته بود..من بیشتر نقاش-کاریکاتوریست نوازنده ای بودم که امید می رفت توی یکی از این ها یلی بشوم آخرش * داشتم پست آخر فریبا را می خواندم ناراحتی اش از این همه شلوغی را لابد، که یادش افتادم دوباره ،درست همان جاهایی که راجع به کلافگی اش از آدم هایی نوشته بود که پشت هم می پرسیدند :فریبا دیندار تویی؟ با خودم گفتم :فریبا دیندار دوره پیش از تاریخ کجاست؟..برایش دست می زنند؟ و هورا و جیغ بنفش می کشند یه جایی توی این دنیا؟ هنوز هم تند تند چاپ شدن را دوست دارد آیا؟ هنوز هم مشهور است؟ روبه روی آینه ایستادم و موهایم را وسط حوله فشار دادم وگفتم: چه می دانی شاید هم قبلا پیدا شده ،شاید هم هست هنوز ،شاید هم الآن بزرگ نویسنده ای شده برای خودش افتادم به جان لینکدانی بقیه ؛نیست که نیست فراموششش کردم وبعد دوباره به یاد آوردمش ناامید گوگل راباز کردم و دنبالش گشتم به اسم پیدا شد توی وبلاگی راجع به اینترنت وکامپیوتر و چیز هایی مثل این توی وبلاگ نویسنده ای منتظر نبود تاریخ اش هم قدیمی قدیمی اما توی آخرین پست پیدا شد آدرس جدیدش خنداندم یک" کاغذی "دیگر؛ بعد از مریم ها چشممان به این یکی روشن توی این وبلاگ واقعا یک نفر منتظر نشسته است یک نفر که نویسنده است انگار تند تند می خوانمش وشباهت ها سر می خورند از نگاههای هم دوره ای آن روز ها هم دوره ای که نه من که شروع کردم او دیگر نمی نوشت ازشباهت ها همین بس که زندگی را توی جمله هایش زنده گی " می نویسد با اینکه هیچ خبری از سوت و دست نیست با اینکه انگار دوست دوچرخه ای پرکار آن روز ها حالا انگار وبلاگ نویسی می کند فقط آن هم به ندرت خیلی به ندرت، ساده و کوتاه اما شادم خیلی شاد از پیدا کردنش از دیدنش از دیدن همان اگر اشتباه نکنم از مشهد نماز خواندن را دوست داشته ام همیشه سجاده آبی آسمانیم را و چادر سفید و گل های ریزریز سبزش را و نفس کشیدن در حریم واقعا شخصی وقتی سرت را می گذاری روی مهرو بدون اینکه واجب باشد بلند بلند داد بزنی، به توفیق اجباری این تاء تانیث؛ تویی ونفس هایی که عمیق و خوب و نرمند و هیچ چیز دیگر پیدا نیست . بالا و پایین رفتنش را قنوت های کشدار و حتی چسباندن حمد و سوره هایش را به هم و حواس پرتی های وسطش را قاطی کردن رکعت سوم و چهارم دائمی اش را و حتی همین که نوشتن ازش چقدر سخت است و عذاب آور را دوست دارم اما وقت هایی هم هست که بعضی وقت ها پیش می آید این روزها دلم می خواد دراز بکشم کف اتاق و خورشید کم رنگ شودو من بی خیال وضویی شوم که گرفته ام تشکرم را هر طور که دوست دارم بکنم زانو بزنم، کجکی وایستم وزل بزنم به کوه پهن و استوار روی پشت بام وبهت بگویم :مرسی وکافی باشد و فکر کنم که کافیست و هی کلنجار بروم با خودم با خود پهن شده کف اتاقم که از تنبلیست پاشو و بعد لج کنم چند تا اهنگ را انتخاب کنم بی هوا وبعد دوباره پهن شوم کف اتاق و بعد چشم هایم را ببندم و وسط فکر هایم نیت کنم. ....نیت کردم: با من حرف بزن و بعد به خودم خندیدم که :بچه ای ها... حتی اگر واقعا بشنود هم، حتماجواب توی خطا کار (به قول خودش)را نمی دهد آن هم اینطوری......فکر های دیگر مجال ندادند و رفتم توی دنیای دیگری............. ...ومایکل جکسون خواند: YOU ARE NOT ALONE IM HERE WITH U THOUGH U FAR AWAY IM HERE TO SAY.... ابری پرید توی چشم هایم ماندم بین خودم ،خدا ومایکل جکسون این قصه واقعی است متن کامل ترانه: خوک ها هرگز نتوانسته اند آسمان را ببینند. .. و چکاوک ها از آنفولانزای خوکی می میرند دارند می میرند دارند می میرند.. .... ... آرشه ات را بردار چیزی کم است گم است صاف باریک و زلال کم است درست وقتی فهمیدم که همه چیز رو به راه است توی راه قله ،کنار چشمه، از مه چشم چشم را نمی دید ، کشفش کردم وقتی داشتیم" دوست من گل سرخ" گوش می دادیم برگشتم خانه و گذاشتم آب گرم دست های سرما زده ام را بی حس کند گذاشتم نامجو بخواند بهار بی پدر شد گذاشتم دلم بسوزد گذاشتم نارون ها و گنجشک های خواب توی دلم جا باز کنند گذاشتم زنده گی به خودش بیاید و از هیچ چیز نگذرد حتی از غصه هایش دلم کاج کوچکی می خواهد و یک کلاه قرمز نرم باورکن قهرمان خواهم شد قهرمان کوچکی که پرواز خواهد کرد ولانه نقلی ای را زیر درخت کاج پنهان کرده است چشم هایت را باز کن کاش برف ببارد مشکلات زیاد شده اند مثل دالتون ها می مانند بزرگترین درد سر ها زیر سر کوچکترینشان است سر و سامان باید بدهمشان اگر نشود های کنکور و حرص جزوه های غیر معتبر و سانسور شده با آنفولانزای ناخوانده قاطی می شود و این اعلام وجود کردن های یک توی قدیمی و تلاشش برای فراموش نشدن قدم رو می رود روی اعصابی که غول بچه های کلاس زبان دارند کم کم سر به سرش می گذارند خنده ام می گیرد از حرف هایم از مهم شدن چیز هایی که پیش پایم می افتند گاهی از فراموش کردن طبقه بندی کردنشان مشکلات درست مثل بازی خانه سازی گیم می مانند شکل هم ها را که بچینی کنار هم بومب می پرند، می روند هوا و امان از وقتی که حواس پرتی کنی و مثل هم ها، کنارهم نیافتند آن وقت تویی که بومب منفجر می شوی و هیچ چیز هم به هوا نمی رود، که نمی رود اتانول های دیفین هیدرامین ها اثر کرده اند و گیج می شوم و یادم می رود این فین فینوی مصمم دیگر چه می خواست بنویسد... پانوشت:باور کنید به خدا به وب هایتان سر زده ام خوانده ام نظر گذاشته ام اما سرعت اینترنت فرغون در ثانیه می باشد بعضی چیز ها را نباید نوشت می ترسم وقتی نوشته هایم غصه می دهد آدم هارا جمعه های انتظار بخوانید ... این نماز ها خیلی وقت است غذا شده و تو از نفس تنگی مردی بعضی وقت ها عارم می گیرد که بنویسم برای تو تویی که نبودنت شاعرانه تر از بودنت است از این بی لیاقیتیت لجم می گیرد میشد فقط قد بند انگشت خوب باشی مهربان باشی مگر من بند انگشتی چقدر بودم؟ بعضی وقت ها شعر های عاشقانه ام گیرمی کند گیر می کند به خاطره خوشی از تو به اینکه جایت واقعا خالی باشد به اینکه شهزاده زرین کمر قصه باشی واقعا، نه توی خیال من گاهی می گردم دنبال اشتباه بزرگی که مرتکبش شده ام بعد.... فقط بدوم تا تو و هر کاری بکنم تا مرا ببخشی ولی حیف... هر چه بیشتر می گردم یک اشتباه بیشتر نیست خودت ..تو تویی که آسمانت را اشتباهی آمدی " ای که تویی همه کسم "گوش می دهم ودلم حتی تنگ نمیشود برای کسی فقط اشک می ریزم به که بگویم که بفهمد آدم ها دروغ گویند پشت هم اندازند کوه هم که باشی می پیچانندت به جاده شان بعضی آدم ها را فقط باید بخشید و رها کرد به حال بد حال خودشان عشقم را قمار می کنم فردا درست مثل فلات بزرگی که به آبهای آزاد راه دارد بگذار این مرزبا نهای کاغذی را آب ببرد یادت باشد پلوپز بخری، جارو برقی و شاید یک دستگاه جوجه کشی خانگی مدل بالا ، همه فک وفامیل را هم دعوت کن و با خیال راحت هرچه می خواهی اسم بگذارید روی جوجه ها،ماکسیم گورکی بخوان،تخت خواب دونفره سفارش بده، احمد کایاک گوش بده ،به روانشناس ها فحش بده فراموش کار بشو، هیچ کس را غافلگیر نکن، برای دوستان دانشجوی دکترایت اس ام اس های رکیک بفرست و کیف کن و بی توجه درس بخوان و درس بخوان ، چای بخور ،اسهال بگیر و زندگی کن و فکر کن که اگر انقراض ببر بنگال و خشونت علیه زنان برایت مهم شود خیلی آدم شده ای،پنهان کاری کن ،خراب کاری کن مثل خیلی های دیگر توی این دنیا خیالت راحت من خیلی وقت است که نیستم من رفتم کاش لاقل جاده هایمان یکی بود آن وقت برایت دست تکان می دادم "تملی معاک" گوش می دادم و راه می افتادم ...راه می افتم کسوف سایه ای برای بالای سر؟ سایه ای برای پشت چشم؟ . . . راه را گم کرده ام تو کجــــــــایی هم سایه؟ پر از چرا شده ام این روز ها غصه ها را تلخ می خورم عشق تصمیم گرفته لاغر شود. بوق می زند پشت سرمان و من با خودم می خوانم: گازو کلاچ و دنده همگی زدن به خنده گازو کلاچ و دنده گازو کلاچ و دنده گازو... . . هاه دلم می سوزد برای خودم خسته شده ام از این هیولا های دور وبرم از سازمان سنجش، از کمپین حقوق زنان، از اسکولارشیپ،از دفاع کردن ..از پرسیدن از ندیدن حرفهای دوست داشتنی ات هم دوست نداشتنی اند . . خدایا یک قصه دیگه بگو اینو دوس ندارم من این قصه رو دوس ندارم پاک می کنم تمام 24 ایمیلی که راجع به " سپاه کمبوجیه در مصر" به به و چه چه اش و امضا کنید آمده است حوصله افتخار کردنم سر می رود از جاماندن امروز به عشق فردا و از حسرت دیروز Turn turnکریس دی برگ را تند تند بلند بلند می خوانم و می گذارم سوز یخ کرده برف های دامنه زاگرس بهم بگوید :بهانه نیار ..تو خوب بلدی توی این دنیا زنده گی نکنی می خندم وماه و ستاره می کشم ،رد پا و آدمک های شاد روی برگ اول بیانیه ها فرم عضویت کمپین ها تست های تافل و جزوه های ارشد و ضرب پا می گیرم بی هوا با ریتم بارون با من بخند تا دیرمان نشده و این 23 امین پاییزیست که با چشم های عسلی نگاهم می کند نگاه می کنم که کجا ایستاده ام زلزله ها تمام شده اند پس لرزه ها آمده اند و رفته اند و ترس ها مثل موزاییک لقی زیر کفش های این وآن سرو صدا راه انداختند خیاط خوبی نشدم مامان سر شانه های رخت های محبتم از این شانه ها می افتند به کدامشان تکیه کنم آخر؟ بخت یادش می رود وقت قبلی بگیرد و کسی شدن دایم جر می زند می ترسم می ترسم که مرگ جفت 6 بیاورد من دیده ام به جای اینکه وطن بشود همه دنیا ،همه دنیا می شود وطن انتظار ها و وظیفه ها می شوند دو دلقکی که سوار بر دوچرخه کوچکی به جایی نمی رسند خوشبختی را دیده ام دل خوشی را دیده ام جنگ را دیده ام بهشتی پراز قبر را فرار را ایستادن را از ترس مردن مردن را ولی 23 سالگی بالاخره رسید من هنوز منم منی که شخصیت مورد علاقه اش "گربه آوازه خوان " است و دنیا را آن طور که هست نمی شناسد همانی که فکر می کند دروازه دنیا حصار چوبی کوتاهی است که صبح ها باید از رویش پرید همانی که فکر می کند کلمه ها میتوانند معجزه کنند همانی که فکر می کند خدا عاشق صبح های خروس خوان است نه گرگ و میش همانی که عاشق کلاه بابا نوئل است همانی که هنوز هم عاشق این است که یک روز از یک جایی آن دور ها زمین را آبی آبی را تماشا کند و Be for night ends گوش بدهد این آن کسی است که باید بشود من شاعر هیچ غصه ای نیستم فکر کنم این کشف من معجزه توئه دوست دارم چون هروقت معجزه می خوام بر آورده اش می کنی پیوست:پیوستی در کار نیست..برای اینکه نگارنده از بس تحویل گرفته شده در این چند روز از خوشی رفت توی کما دل خوشی ها اضافه کاری می کنند این روز ها و ما بادبادک های رنگی دنباله دار می سازیم مثل برگه های سفید آخر دفتر مشق مثل اسکناس های بدون گوشه مثل گزینه هیچ کدام مثل بلند بلند فروغ خواندن برای تو مثل خیلی چیز های دیگر فرصت ها باطله میشوند و فرشته ای آن بالا دستش خط می خورد آرزوهایم دیرشان می شود فرصت ها باطله می شوند و من می ایستم می ایستم از روزی فلان ساعت درس خواندن از سه بارو نصفی کوتاه آمدن از تمام مدارک بین المللی صور اسرافیل را می دزدم نه برای زنده کردن تمام لحظه هایی که برایت مردم برای تمام آن ثانیه هایی که یادم رفت زنده گی کنم بخند تور ا بخشیده ام سالهاست اما این بار با یک لبخند سرخابی تو را بخشیده ام به کسی یک گوشه این دنیا که روزی پیدایش کنی و درست اندازه آرزوهایش باشی اندازه آرزو هایت باشد پانوشت: اینروز ها عجیب شادم خودم را مجبور کردم تا از چیزی لذت نبرم انجامش ندم خوشحالم حتی به خاطر چیز هایی که هنوز ندارمشان حالم دارد کم کم خوب می شود بعد از مدت ها دیگر نوشت:برای تولدم معجزه می خواهم برو برگرد هم ندارد..منتظرم از همین حالاهم چشم هامو بستم قول می دم هم که نگاه نکنم باشه.... من منتظرم و آماده آماده... تو خدایی مگه نه؟ ومن هم دوستت دارم اندازه خدا بودنت اما پیدا می شوم مهشاد و مهدی می نشینند جلوی چشمم و در عرض ۵ دقیقه پیدایم می کنند چشم هایشان برق می زند وقتی که وبلاگ فریبا را پیدا می کنند ووقتی آخر پیوند هایش من را دلم می خواهد ننویسم دیگر اما انگار تکه ای از من را کنده اند وقتی دیگر زنده گی را ننویسم و تصور اینکه آدم هایی که هر روز می بینندم بخوانندم کلافه ام می کند چاره ها تمام می شوند ومن می مانم که چه کنم؟ تکه های کاغذ گوشه اتاق و نوشته های کج و کوله من انگار کار دستم داده اند جالب شده ام یادم می رود غصه کدام را بخورم غصه " نون " هارا؟ غصه درس ها را؟ غصه رفتن های چپ و راست دوست هایم را؟ غصه سخت شدن نوشتن اینجا را؟ غصه فردا را؟ غصه کدام را بخورم وقتی به همه چیز عادت می کنیم ودلمان خوش است که فراموش نکرده ایم آدم کوچولوی دلم سوار " رنجر" ی شده که از ترس آدم هایی که آن پایین نگران نگاهش می کنند حتی جیغ هم نمی زند بهانه دلداری ام می دهد: زندگی صد سال اولش سخته..... . . برای همین است که من فقط می توانم مرخصی ساعتی بدهم به تو پانوشت: این فقط شعر نیست با هر دو نفرتان هستم ،فقط مر خصی ساعتی دارید همین و وبلاگ ننوشتن گناه کبیره است تو خواه پند گیرو خواه ملال
Another day has gone
I'm still all alone
How could this be
You're not here with me
You never said goodbye
Someone tell me why
Did you have to go
And leave my world so cold
Everyday I sit and ask myself
How did love slip away
Something whispers in my ear and says
That you are not alone
For I am here with you
Though you're far away
I am here to stay
You are not alone
I am here with you
Though we're far apart
You're always in my heart
You are not alone
All alone
Why, oh
Just the other night
I thought I heard you cry
Asking me to come
And hold you in my arms
I can hear your prayers
Your burdens I will bear
But first I need your hand
So forever can begin
Everyday I sit and ask myself
How did love slip away
Then something whispers in my ear and says
That you are not alone
For I am here with you
Though you're far away
I am here to stay
For you are not alone
I am here with you
Though we're far apart
You're always in my heart
And you are not alone
Whisper three words and I'll come runnin'
And girl you know that I'll be there
I'll be there
You are not alone
I am here with you
Though you're far away
I am here to stay
You are not alone
I am here with you
Though we're far apart
You're always in my heart
You are not alone
For I am here with you
Though you're far away
I am here to stay
For you are not alone
For I am here with you
Though we're far apart
You're always in my heart
![]()
| Design By : Night Skin |


