About

یکی بود یکی نبود توی دریا بر آبادی نور ، پشت کوه های بلند ، یه جای دور ، یه پری آتیشپاره ، قد نخود دس به کمر ، سرتق و قد ، یه خوشکلک ، گوله نمک ، همش پی دوز و کلک . تپل مپل ، نون بربری ، دستاش کثیف و جوهری ، دمش هوا سرش فکل یه دختر حسابی خل . ته تغاری بچه ننه ، انگار طلبکار از همه ، قهر و حسود کنج خونه اش نشسته بود .
(بر گرفته از کتاب دریاپری و کاکل زری)
Categories
Design
بیمار نوشت
جوجه کباب قفقازی خورده ای و  همه پشت میز نشسته اند و تو مجبور بودی دائم مودب باشی طوری که بقیه نفهمند یک نارنجک پنبه توی جیب شلوارت پنهان کرده ای،همه هی به پسر عمه قبولی اش را تبریک بگویند و تو هم..

کاش باز هم درس داشتی و میتوانستی از این مهمانی های این طوری در بروی

از تمام مجراهای ممکن صورتت آب راه افتاده و بقیه تصمیم می گیرند که بروند پارک نزدیک خانه شما وتو فقط می توانی لبخند بزنی، لب از لب باز کنی عمه جان کوچیکه از ترس اینکه یک وقت  میکروبی ناقابل در هوا پخش شود با وایتکس می شستت

نشسته اند توی پارک وتو می روی که با نوشین حرف بزنی برای قرار فردا، باید زاهدی را ببینی آیا او

 هم نظر بقیه را تایید میکند:نباید اینجا بمانی!کاش نکند..صدایت به طرز مسخره ای گرفته

یک ساعت بعد دکتر کشیک به تو توضیح می دهد که آنفولانزاست و باید باهاش بسازی هنوز هم زیاد چیزیت نیست..فقط صورتت درد میکند  و کمی بی حالی...دکتر توضیح می دهد که باید باهاش بسازی تا خوب شود

کلد استاپ ها و دیفین هیدرامین را می ریزی توی حلقت داری میمیری تمام تنت درد می کند پلک هایت صورتی شده ورم کرده  صورتت قرمز است پنج دقیقه می لرزی و پنج دقیقه گرمت است نفس نمی توانی بکشی و احساس می کنی که تک تک مفصل هایت دارد  از هم جدا می شود..عرق یخ کرده می کنی سرت راکه می گذاری روی بالش حد اکثر یک ساعت می خوابی...کابوس می بینی بدترینش خواب جنگ های صلیبیست استاد هنر و معماریتان  و یکی از بچه های المپیاد فیزیک هم توی کابوست هستند...تمام مرده ها زنده ها ،دیروز و فردا جلوی چشمت رژه می روند..حتی نمی توانی بشینی

۱۰ ساعت آینده اش را هم همین وضع را داری

الآن که دارم می نویسم کلد استاپ ها اثر کرده اند کمی و آمپول های ضد حساسیت و گرفتگی عضلات

منی که سخت مریض می شوم مثل فیلی از پا افتاده باشد به غر غر های مامان گوش می دهم که :مردنی شده ای  اینقدر هیچی نخور تا بمیری ببین به چه حالی افتاده ای  جون نداری لجبازی بس که ،آدم نمی شی اصلا به فکر خودت نیستی ...بس که نحیفی

صدایم در نمی آید که بگویم یک عمر است که داری همین ها رامی گویی و من همینم که هستم و درست نمی شوم همیشه سر غذا خوردن و لباس گرم  پوشیدن دعوا داریم و همیشه من ادم نمی شوم

هر وقت بلایی سرم می آد از خودم می پرسم باز چه کار بدی کرده ام؟

هر چه فکر می کنم به جایی نمی رسم  و خنده ام می گیرد که چرا همیشه عادت دارم خودم را محکوم کنم...حتی برای آنفولانزآ

هوم،دکتر نگفت که چه آنفولانزاییه ولی اسمم رو توی لیست نوشت

احتمالا تبدیل به خوک بشم

تمام درد ها هذیان ها وکابوس های جهان شلیک شده اند به من انگار هنوز هم عرق یخ کرده می کنم

 

پانوشت:

از همه درد ها که بگذریم

عاشق این دیالوگ فیلم ارباب حلقه ها هستم که چوپان درخت ها می گه:

 من طرفدار هیچ کدام نیستم چون هیچ کدام طرف دار من نیستند

 

موژان | یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 |
solo

دست نگه می دارم از نوشتن

می دانی گاهی نباید بنویسی شان

گاهی نباید به هیچ کس بگویی که گوشه کتابت نوشته ای که خدا به کلم از هر چیزی شبیه تر است

بچه که هستی سر دلت می ماند،هضم نمی شود؛بزرگتر که می شوی یاد می گیری که چه طور باید بی خیالش بشوی.

گاهی نباید لو بدهی که قدر 45 صفحه خودت را جای مردها گذاشته ای و نوشته ای وتک نوازی ویولن گوش داده ای ودل سوزانده ای به حال خودت و خودشان

نباید بنویسی که هرچه که فرشته مهربون را گیم اور شدی کافیه، تو می دونی  موژان ، که محبت مار و پله نیست که بسوزی و بسری پایین

و تمام این روز ها من از  ما بهتران می شوم...و تو گوسفندوار فقط به سم هایم می خندی

می دانی من تاس کجی هستم که تا همیشه سر دل تنگی هایم  شرط ببندی آخرش دلم شور می زند برایت

 و ما همه این چیز ها ی درد آور را می دانیم

چقدر دلم نمی خواهد مثل آن نویسنده های مارک داری بشوم که ما را یاد درد هایمان به قشنگ ترین شکل می اندازند

که وقتی بگویند بابا آب داد...همه سر تکان می دهند که  واهاها ها های به به چه تلفیق قشنگی از نوستالژی و درد های معاصر آه ه ه

می دانی فرداهایی انگار در راهند که من روی لبه فرسوده دل تنگی دراز خواهم کشید و تلاش خواهم کرد بهترین دختر دنیا بهترین دوست جون دنیا، بهترین نوه دنیا، بهترین شاگرد دنیا و بهترین موژان دنیا شوم.

همین می شود که می ایستم روبه رویت زل می زنم توی چشم هایت و می گویم هنوز برام همونی همون نفس تو سینم بگو تو بهترینی یا من عاشق ترینم.........

و تو عجیب ترین شاخ های دنیا را درمی آوری

و گم وگور می شوی

به جای همه غمها،آرزو هایت را به دست باد می دهی

عذاب وجدان می شوی و هلف هلف اعتماد به نفس هایت رامی خوری و فورت می کشی تمام بودن هایت را

و زیر ورویم می کنی بلکه چوب ستاره دارم را پیدا کنی  و من گره می خورم بهم

درد می گیرم از اینکه هیچ کس من نمی شود، زنجیر می شوم این طور

به روی خودم نمی آورم دوست داشتن که تمام نمی شود

 

نمی خواهم درد، مرگ، سختی و جهنم را بگویم؛ از قیصر که بهتر نیستم: دردهای من مثل درد مردم زمانه نیست درد مردم زمانه است(یا چیزی شبیه به این)

از رنجی که می بریم حرف من نیست

از خوشبختی سهم می بریم سهم باید ببریم شادی ها را

گوش کن اولین صدای چکیدن قطره فواره فینگیلی حوض آبی پارک قدیمی می آید

و گنجشک های  کپل  سیندرلا وار می خوانند

من به هیج کدام  آن میراث های تیره  احتیاجی ندارم

کلاف هایم را

تمام رنگ هایم را می بافم

بدون قلمو هایم می بافم

جلف ترین دختر دانشکده می شوم بس که سرم را زیر نمی اندازم  و لباس های رنگی می پوشم  و از نرده ها لیز می خورم و روی نوک پایم می چرخم  تا ببینم مانتوی چین دارم اندازه دامن گل و بوته دارم پف می کند یا نه

تمام نفهمیدن هایت را مثل وقتی که حراست چپ چپ نگاهم می کند می گذارم توی جیبم ، چشم هایم را می بندم که این قیافه زار نزارت را نبینم ،این پیدا نشدن بیمار وارت را، خوشبختی های پلاسیده توی دست هایت را،وجود خارجی نداشتنت را، پاهای فرو رفته در زمینت را،چشم های ضعیف ضعیفت را،مدال های هزار رنگ را تقدیر نامه های پررنگت را،عاقبت یزیدت را،خود طفلکی ات را،خوبی های ناگفتنی ات را،استاد بودنت را ،نابغه بودنت را،تنهایی و حسرت های کشدارت را

سرم را می اندازم زیر و می روم

چوب ستاره دارم را به تو می دهم

تو عاشق فرصت هستی برای آه کشیدن برای از دست دادن

کاش از همه نشستن نتوانستن چاق می شدی آن وقت می توانستم قانعت کنم که اشتباه می کنی من معجزه نیستم،چینی شکستنی نیستم،فرشته نیستم

قبض های موبایل را کاغذ دیواری می کنم

و می بافم می بافم

می بافم

می کشم می کشم می کشم

می نویسم

من شاعر درد های به توان دو نیستم

این توانستن خواستن نیست

می گریانم آدم ها را

از سر شوق

باورشان می کنم که زندگی اینقدر شگفت انگیز است

تمام دامبولی دیشو های جهان  رانت خواهند خورد

توی ذهنم تصویر سیاه قلم چشم هایی با غم های ابدی می ماند

دلم برای خوشبختی هایی که همیشه منتظرشان می گذاری می سوزد

و تمام گلهای داوودی را به سرم می زنم  و بالا و پایین می پرم و با پاپیتال ها آواز می خوانم

نوشته های دراز و شنگول  می نویسم

سازم را پاییزتا کوک می کنم و سیاه و سفید هایش را می پرستم

اتوبوس سوار می شوم

و مثل همیشه از بودن آدم ها لذت می برم

کلاس زبان می روم و لاتین می خوانم و فارسی میانه

مشق های چینی ام راکثیف کثیف می نویسم  و آخرش ترکی یاد می گیرم

میوه ها براق می خرم و سبزی ها را وسط هال پاک میکنم

سام- سون تماشا می کنم

آب نبات چوبی می خورم  و مقاله برای همایش های بین المللی می دهم

تو را بالاخره روزی واقعا به همه لو می دهم

و

شاید دیگر روز هایی نرسد که باز هم مثل دیروز ها توی کمد برایت گریه کنم

کاش دیگر وقت غصه هایت ،دل بی خبرم را چیزی چنگ نزند و من.....

بیش از این بنویسم مجبور می شوم با دفتر خاطراتم شیشه پاک کنم

کافی باید باشد

 

 

 

پانوشت: دفاع کردم

دست درد گرفتم از بس که نوشتم و نویسنده فکستنی مورد نظر دیگر پستی ننوشت.حالا بهترم

از پایان نامه می نویسم  از دانشگاهی که تمام شد و دل من اندازه خود خودش تنگ برایش...

از روز های خوشم

راستی این نوشته جز سانسوری ها بود، اما تصیمیم گرفتم بگذارمش

 

پانوشت دو:تغییر اساسیست

تغییری که در راه است... می آید با کیف کج بند درازش و ژاکت آویزانش ولبخند گشادش،تغییر اسم تازه ایست که جعبه ابزراش را همیشه توی ذهن من جا می گذارد و تنهایی از پس هیچ چیز بر نمی آید.

چیز تازه ای خواهم گفت من شاعر ناتوانی های بشر نیستم

 

پانوشت سه:

اصل  یک تکه از این متن یکی از شعر هایم بود که این طور بود:

چشمهایت

و تمام این روز ها من از  ما بهتران می شوم...

و تو گوسفندوار فقط  عاشق سم هایم می شوی

 

موژان | پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 |
adios
 

 

 

جوانی سن مطالعه است

کتاب را باز می کنم

"a one-minute kiss can burn 26 calories”

می بندمش

و با خودم فکر می کنم که چقدر چاق خواهی شد...

 

 

 

 

 

راستی نوشت: نشد که از شاخه کج وسردبیر کچل همیشه همیشه دوست داشتنی ام بنویسم اما دوست داشتنی ترین پستی که از این شاخه کج سبزآویزان بود آن روزها را می گذارم برایتان

عاشقانه خوشحال

 

پانوشت:

 

اعترافات نیم الدینی که سرش را بر باد می دهد

 

 

 

 

 

موژان | یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 |
خوانده
 

 

.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ومن سکوت می کنم

پانوشت:امیررضا امروز رسما وارد زندگی من شد.

 

صیغه امر

                                  در دلم                                

موجود هرزه ای زندگی می کند

که هر شب به زور

با شادی های فردا هم خوابگی می کند

بلکه بیشتر شوند

 

 

پانوشت:خدایا شکرت،نگاهم نکن این طوری،من که سکوت کرده ام،گله نمی کنم،از هیچ کدامشان ،شعرم را ببین چه شده؟ ناخوانده که نیست خوانده است ،وقتی می خوانمش عضله چانه ام ریز ریز می لرزد،ریختش راببین.چرک  شده عین صورت بچه کوچه ای ها..این طوری نگاهم نکن،من سکوت می کنم،از سکوتم گله نمی کنم،بگذار طاقتم زیاد شود

باز هم پانوشت:وقتی  دیدمش فکر کردم که اسمش پارسا باید باشد،دستم که گرفتمش بی اسم شده بود؛امیررضا لاک پشت کوچکیست که غمگین است که با خودش یک دنیا غصه آورده چرایش را نمی دانم اما غمگین است،اما من دوستش دارم مثل سینا ؛ سینایی که همیشه من نگران رو ز هایی ام که مامان با جارو سراغ اتاقم می رود،که وقتی دمش را میبینم یاد تو می افتم  یاد تو که تکه ای از منی،اما بی من راحت زنده ای وقتی از من کنده می شوی ،میمیری اما درد مال من است،مثل قلب قورباغه ها توی سرم فیزیولوژی،راحتی سالمی زنده ای

سینا دست های قشنگی دارد،قشنگ ترین دست های مارمولکی دنیا را،اینها راگفتم برای آنها که نمی دانند همه موجودات دنیای موژان اسم دارند.

سکوت می کنم چون دیگر توی این دنیا کسی نمانده که بگوید:می فهمم چه میگویی،کسی نمانده که نگفته باشد :نمی فهمم چه می گویی و چرا می گویی

موژان | پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 |
اینجا ایران است
می نویسم توی پست بعد

راجعبه شاخه کج که تمام شد راجع به سردبیر کچل..راجع به

فعلا گوش کنید ب این این غر غر هایی که باید آب بروند به خاطر تمام اشک هایی که ریخته ام به پایشان

 

 

-موژان اینجا واقعا کجاست؟

-ابران.

-مسخره.

آره اینجا ایران است که تو جرات می کنی منو بپیچونی با اینکه دفعه قبل کلی راجع به ای کیوم سخن سرایی کردی

اینجا ایران است که توی وب لاگ هایمان تا دیروز می نوشتیم میکشم می کشم ...،امروز می نویسیم می نویسیم می کشی می کشی،انگار که زورمان به کشتن نرسید

اینجا ایرا ن است که هر و قت فکرمی کنم چه باید بنویسم جز درد های ما که شامل درد های مالی و ملازمانشان،  تبعیض های جنسی و عاشقانه هایمان است، چیز دیگری به ذهنم نمی رسد

اینجا ایران است که همه چیز درآن مقطعیست ؛هم مبارک بودن قدم نورسیده، هم غم های آخر

اینجا ایران است که اگر همین دردهای مذکور را نداشته باشیم متفکر هایمان، نظریه پرداز هایمان ،شاعر هایمان نصف می شود

اینجا ایران است که ما دائم به افتخار کردن به ایرانی بودنمان در خارج فکر می کنیم

اینجا ایران است که دارم فکر میکنم تا 5 سال آینده هر جای دنیا که بروم حتما  فامبل، آشنا یا همکلاسی خواهم داشت

اینجا ایران است که باز به دیوار نویسی  عادت کردیم وموش ها فکر کردند که دیوار ها کاغذند ورفتند قایم شدند تویش؛ موش های گوش داری که کاغذ ها را می جوند

اینجا ایران است که من از موسوی متنفرم،متنفرم که باید باور کنم که چه کند سید اولاد پیغمبر؟!،که باید باور کنم از دست سیاست کاری بر نمی آید که باید باور کنم که سیاست مدارها  اندازه ما می دانستند می دانند، که باید باور کنم که مثلا روشن شده ایم که من فکر می کنم تازه تاریک تر شده ایم گم تر شده ایم اپوزسیون های وفادار شده ایم

اینجا ایران است وما فرزندان مغول ها ،اویغور ها ،عرب ها، آریایی ها(آنها هم مهاجم بوده اند خیالتان تخت) ایم

اینجا مرز  پر گهراست، خدا در آسمان ، پیشرفت آن طرف آب ،تمدن در گذشته و توانمندی دست از ما بهتران

اینجا ایران است که من باز نگفته هایم می مانند برای بعد،همان بعدی که ترسناک ترین هایکوی جهان است

اینجا ایران است و

من 22 ساله، شنوای مسکوت جمله ی" دیگر وقتش است" دانشجوی ممتاز که در کنکور مردودعلمی قلمداد شده ام همین جا قول خواهم داد که روزی فریاد بربرانه خود را بر بلند ترین قله های جهان سر خواهم داد

 

 

موژان | دوشنبه نهم شهریور 1388 |
چند پاره ها
1)

سرم را توی تاریکی فرو می کنم

تا به تو برسم به توو لبخندت

که سخت نگاهش داشته ای

تازیباترین تور ا به ثبت برسانم

 

2)

صبر می آید اما

سخت می شوم  در بسته می شوم دورمی شوم

می ترسید

دروغ گفته اید

توی دهانتان فلفل می ریزید که باور کنم آدم شده اید

دیگر صبر نمی کنم

راز عطسه هایتان لو رفته است دیگر

 

3)

فریاد می کشی که یافتمت و من  چهار قل را می خوانم که خدا به خیر بگذارند

لعیا،لعیای عبور از پاییز

باید این فیلم را ببینم که باز رفته ام توی پوست کی؟

دفعه قبل الی بودم...به قول تو فتوکپی اش اگر بیشتر بخندد

می دانستی عشق فرش بادم،نامردی نکردی و من شدم ساکورا جان

شیدا می شوم توی فیلم شیدا همان که مال عهد بوق بود همان که پارسا پیروزفر تویش بود

.....

امر کردی که پاکشان کنم این ها را از توی وب لاگ و گفتی که من به اندازه جوی آبوت گیجم که می گذارم حرفهای خصوصی را بقیه بخوانند ومن بقیه اش را پاک کردم بهشته باور کن..می گویی  که هانس کریستسن آندرسن دلش می سوزد این روز ها توی آن دنیا...چشم هایم گرد می شوند و تو می خندی و می گویی  تو بهترین قصه اش می شدی.... با ساندیس سیب موز می گذارم دنبالت و باز آبروریزی می شه

 

4)

می شینم توی ایستگاه اتوبوس وسط خط  و ماشین ها قیز و ویژ رد می شن

ومن فکر می کنم که  چقدر حیف می شه که شاخه کج دیگه به روز نمی شه

به این فکر می کنم

که من هیچ وقت شعر کوتاه نمی گفتم اگر عباس تربن نبود

به این فکر می کنم که

چرا وقتی به حرفام گوش نمی کنه این طوری جیغ بنفش می کشم؟بهم بر می خوره؟

به این فکر می کنم که فریبا می گه بعضی چیزا رو نباید سخت گرفت

یاد شب کنکور می افتم  و ویار دوچرخه خوندن من بلکه حالم خوب شه

اولین نقد شعرهامو اونجا خوندم شب کنکور...چه نقد سنگینی... تقریبا سیر شدم از زندگی اون شب

یاد خود بچه ام یاد نامه های بدون چرک نویسم یاد نامه هایی که هیچ وقت پست نکردم یاد روی جلد رفتن و نرفتن ها

یاد حق هایی آدم ها به گردنم دارند یاد تشویق های بی صداشون

 

5)

وقتی آدم ها به من می گویند عجیب ، سخت، گم..... بهشان می گویم منطقشان با شمایی زاده وقتی به این فکررسید که خواننده بشود یکی است...آنها سبز می شوند و من هیچ  پشیمان نمی شوم و پلنگ صورتی تماشا می کنم

 

6)

به من می گن سپید دندان...تو باور کن اگه خواستی

 

7)

مرگ راستی نشونه ایه واسه تو ،تو که حیفی،خاصی ،مهربونی،تنهایی،برگرد شازده کوچولو به اخترکت،مار ها فیل ها رو می خورن...ما هم گوسفند ها رو اینجا کسی بلد نیست ببعی بکشه...نتیجه های ارشد هم اومد:من قبول نشدم

موژان | شنبه هفتم شهریور 1388 |
ناخوانده ها(2)
جز ناخوانده دیگری که یک ریز می گوید

من که جیک جیک میکنم برات بذارم برم؟

بقیه حرف ها چمباتمه می زنند روی دفتر هایشان که مثلا مشق می نویسند و من می دانم که دارند

خونه جنگل کوه طلوع  و رودخونه با ماهی های قرمز می کشند دستشان را میکشم که این طوری

نشین آرتورز می گیری و آنها لج می کنند و باز قلمبه می شوند روی دفتر های خیالشان

سرم را تکان می دهم و می نشینم که بنویسم حواسم را جمع می کنم می گیرمش از صدای بزرگراه از چراغ های زرد از نسیم از صدای همیشگی بلندگو هااولین کلمه را ننوشته ام

که هوار زنان می پرد و سط :من که جیکو جیک می کنم برات

یاد حرف های مامان می افتم ایشالا خدا یه بچه عین خودت نصیبت کنه

مینشونمش روی میز و به پاهای آویزونش که تکون تکون می ده نگاه می کنم به جوراب های رنگ و ارنگی شل و ولش و میگم "نمی خوای اینا رو از پات در بیاری تو این گرما"

صفیر جیغ بنفشش همه جا رو بر می داره که نه

- خیلی خب تسلیم تسلیم...اصلا بذار آب  پز شی بگو بینم

لج می کند و می گوید که اصلا دوست ندارد که بخواند...یکی دیگر را تحویل می دهد  آب دهانش را قورت میدهد و شروع می کند

مامان بنویس نا خوانده ۲

 

 

 یک عاشقانه کلیدی

 

به خودت که می پیچی

قفل می شوم در خودم

و دزد ها پشت در بسته می مانند

و ما برای همیشه خوشبخت می شویم

 

می پرد پایین از روی میز و میرود..لبخندش  می ماند ومن فکر هایم ......

"شام می خوایمممممممممممممممممممم....."

چقدر جای حواسم خالیست این روز ها

موژان | سه شنبه سوم شهریور 1388 |
ناخوانده ها
چه فکری کردی که این همه صبوری را مثل شربت تلخ سرماخوردگی ریختی توی  حلق من

هان؟

حرفهای من توی گلوم می مونه می مونه

ومن صبر می کنم صبر می کنم و صبر می کنم

آرام

من ماشین لباس شویی حایرم

تو ی دلم رخت می شویند رخت های سنگین رخت های چاق

و من بی صدا  حتی نمی لرزم

و بعد

این شعر های ناکجا سر می گذارند به دست های من

غصه های من شعر نمی شوند نوحه نمی شوند حتی بغض هم دیگر نمی شوند

من می مانم  و این ناخوانده ها

این ها که نمی دانم وصف کجای روح منند از کجا سرازیر می شوند از کجا می آیند به کی رفته اند اصلا

کاش حرف های دل من شعر می شدند

 

گل آفتابگردون

 

می دانی

عشق

 تخمه آفتابگردان است

که همه طوطی وار می شکنندش 

 

برای امشب دیگر کافیست

 

 - "بهار عمر میگذرد دادگسترا دریاب         که رفت موسم و حافظ هنوز می نچشید"

این جمله هارا که می شنوم دلم می خواهد  آنقدر بکوبمت تا کبود شوی ابی شوی نیلی شوی بنفشآبی شوی

 

پبوست:کجای این دنیا رو دادی دست من که این طوری سر گردونم توی پوست گردو وسط این رودخونه کدوم طرفی پارو بزنم تو بگو؟

موژان | یکشنبه یکم شهریور 1388 |